یک شبه پولدار شوید Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
بالاخره ما هم مثل خیلی ها رفتیم که بریم !!!!  چاپ
تاریخ : چهارشنبه 19 اردیبهشت ماه سال 1386
حالی دِگر!  چاپ
تاریخ : یکشنبه 26 فروردین ماه سال 1386

مَردم همه در خواب،

            

              مَردم همه در خود،

 

                            من چگونه بیدارم!

                                        

                                        من چگونه به حال این مَردم ِ در خواب،

                                                             گریانم!

 

پریشانم!

         نه، از حالِ خود!

                           که به حالِ خود،

 

 

به حالی که با خود،

                    به غیر خود دارم!!!!!

 

 

 

 

بیا،ز سنگ بپرسیم!  چاپ
تاریخ : پنجشنبه 16 فروردین ماه سال 1386

درون آینه ها در پی چه می گردی؟

بیا ز سنگ بپرسیم

که از حکایت فرجام ما چه می داند

بیا ز سنگ بپرسیم،

 

                        زان  که غیر از سنگ

 

کسی حکایت فرجام را نمی داند!

 

همیشه از همه نزدیک تر به ما سنگ است!

نگاه کن،

نگاه ها همه سنگ است و قلب ها همه سنگ

چه سنگ بارانی!گیرم گریختی همه عمر،

کجا پناه می بری؟

                      خانه ء خدا سنگ است!

 

به قصه های غریبانه ام ببخشایید!

که من _ که سنگ صبورم _

                                 نه سنگم و نه صبور!

دلی که می شود از غصه تنگ ،می ترکد

چه جای دل که درین خانه سنگ می ترکد!

در آن مقام،که خون از گلوی نای چکد

عجب نباشد اگر بغض چنگ می ترکد

چنان درنگ به ما چیره شد،که سنگ شدیم!

دلم ازین همه سنگ و درنگ می ترکد.

 

بیا ز سنگ بپرسیم

که از حکایت فرجام ما چه می داند

از آن که عاقبتِ کارِ جام با سنگ است!

بیا ز سنگ بپرسیم

نه بی گمان،همه در زیر سنگ می پوسیم

و نامی از ما بر روی سنگ می ماند؟

 

 

درون آینه ها در پی چه می گردی؟

 

 

 

 

داستان ابوالعلاء مُعَری:  چاپ
تاریخ : پنجشنبه 16 فروردین ماه سال 1386

 

چون گریزی بر امید راحتی

آن طرف هم هست چندین آفتی

 

"مولانا"

 

در شرح حال بوالعلا خواندم که آن پیر

بیش از نود سال

در شهرها با گونه گون مردم به سر برد

روز و شب از نامردمی ها خون دل خورد.

آخر به صحرا زد که می خواست

همصحبت هیچ آدمیزادی نباشد

می خواست تا آنجا رود کز آدمیزاد

نامی،نشانی،چهره ای،یادی نباشد

 

در آن بیابان های سوزان

 بر خاک می خفت

غم های بی پایان خود را

تنهای تنها،با شتر، با باد می گفت

 

می خواند و می خواند:

_ « صحرا به صحرا می روم،آزاد،آزاد

تا نشنوم دیگر صدای آدمیزاد!»

 

می راند و می خواند:

_« ای مردِ از اندوه لبریز

چندان که پایت می رود بگریز،بگریز!

در این بیابان های شن زار عطشناک

با خار، با خارا بپیوند.،

با مار با عقرب بیامیز،

وز آدمیزادان بپرهیز!

 

جان را درین صحرا بر این خاک شرربار

         در چنگ این خورشیدِ آتش ریز بسپار

                 وز سایه ء شمشیر خشمِ حکمرانان در امان دار

 

                      آیا روان بوالعلا نازک تر از گل بود؟

آیا زبان مردمانِ شهر او سوزان تر از خار

 

                      آیا بشر،جای گلستانی دلاویز

دنیای خود را کرده خارستان خونریز؟

 

بی شک گریز از آفت نامردمی گر چاره گر بود

                      چون شهر، صحرا نیز سرشار از بشر بود!

 

ای،هر که هستی،لحظه ای در خودنگر باش!

                     خوبی،ولی از آنچه هستی خوب تر باش!

 

"فریدون مشیری"

 

"معراج فکر انسان"  چاپ
تاریخ : پنجشنبه 16 فروردین ماه سال 1386

گفت:«آنجا چشمه ی خورشیدهاست

آسمان ها روشن از نور و صفاست

موج اقیانوس جوشان فضاست.»

 

باز من گفتم که:«بالاتر کجاست؟»

گفت:«بالاتر،جهانی دیگر است

عالمی کز عالم خاکی جداست

پهن دشت، آسمان بی انتهاست»

 

باز من گفتم که:«بالاتر کجاست؟»

گفت:«بالاتر از آنجا، راه نیست

زان که آنجا بارگاه کبریاست

آخرین معراج ما عرش خداست!»

 

باز من گفتم که:«بالاتر کجاست؟»

لحظه ای در دیدگانم خیره شد

گفت: «این اندیشه ها بس نارساست!»

گفتمش:«از چشم شاعر کن نگاه

تا نپنداری که گفتاری خطاست:

 

      دورتر از چشمه ی خورشیدها؛

                 برتر از این عالم بی انتها؛
                           باز هم بالاتر از عرش خدا

                                    عرصه ی پرواز مرغ فکر ماست

 

 

هویتمون چی شد؟  چاپ
تاریخ : دوشنبه 13 فروردین ماه سال 1386

 

 

از اول عید دنبال مطلب برای اولین متنم بودم، به خیلی چیزها فکر کردم و خیلی چیزها خوندم،چند تا متن هم انتخاب کرده بودم ولی اتفاق روز شنبه همه چیز رو تغییر داد و باعث شد که امروز دست بکار بشم.

اگه حافظه داشته باشید و یا شنیده باشید(با تبلیغ های فراوان امسال)دیروز روز جمهوری اسلامی بود و شنبه(پریروز) در میدان انقلاب جشن بود؛من بر حسب اتفاق پریروز اونجا بودم و بنا به کنجکاوی یک سر و گوشی آب دادم تا ببینم برنامه چیه و چه خبره!

بعضی چیزها خوب بود ولی بیشتر چیزها جای سوال و تاسف داشت.

من از جلو سینما سپیده شروع کردم و به سمت میدان انقلاب حرکت کردم و به تمام پایگاه ها سر زدم و کمی ایستادم،برنامه های خوبی در نظر گرفته بودن؛از شهر های مختلف ایران گروه های رقص و آواز و همین طور چند خواننده پاپ و چندین نمایش و ... که همگی در حد متوسط بودن (تحلیل برنامه ها و گذاشتن این مراسم و جنبه های خوب و بَدِش، به عهده ی خودتون،حوصله ی اوین رفتن ندارم!!!!)

از برنامه های اجرایی که بگذریم می رسیم به جاهای پرهیجان برنامه!چی فکر می کنین؟!

بله! اون روز صحنه های دلخراشی دیدم که واقعا ناراحت شدم و افسوس خوردم و با خود گفتم:پس کی؟!

در فاصله بین 2 پایگاه تجمع جمعیت نظرمو جلب کرد وقتی دقیق شدم،صحنه ای دیدم که فاجعه بود،چندتا از مامورین و سرباز بالای یک چیزی ایستاده بودن که نفهمیدم چیه ولی مثل یک تپه بود که بعدا متوجه شدم این تپه محتوی کادوهایی است که برای پرت کردن!! به سمت مردم در نظر گرفتن.

وضعیتی بود، مردم واسه گرفتن اونا کم مونده بود همدیگه رو بُکشن، داد و بیدادی بود که بیا و ببین؛

کادوها چی باشه خوبه؟!!

قمقمه های صورتی رنگ پلاستیکی،توپ والیبال و چادر نماز صورتی رنگ برای دختر بچه!

_ کمبودها و مشکلات و عدم امکانات همین ها بود که به حمد الله با این کار حل شد. _ حالا چی بودن کادو مهم نیست (اسب پیش کشی رو که دندوناشو نمی شمرن!!)طرز دادن و گرفتنش مهمه،

مردم مجال نمیدادن که مامورین کادوهارو بِدَن یا پَرت کنن؛

یه جا، یه تجمع متحرک دایره ای شکل دیدم که بعدا متوجه شدم یه آقایی داره از یه کیسه ی حصیری توپ می ده و مردم کم مونده بودن اونو زیر مُشت ولگد از بین ببرن، بیچاره کم مونده بود خفه بشه!

تو همون لحظه یه خانوم چادری میان سال با کنار زدن من و نزدیک شدن به این ازدحام متحرک(که خودشونو به آب و آتیش می زدن و به میله های جداکننده ی خط ویژه می خوردند و برمی گشتن) پرسید چی دارن می دن؟

و چون کسی تا اون لحظه نفهمیده بود چی دارن می دن!!!! به زور داشت خودشو وارد معرکه می کرد!؟(حالا جدای از محرم نامحرم،خطرناک بود!!) و هِی به پسرهای جلوتر دست می زد و می گفت بگو یکی هم به من بده!!!! و یا سعی می کرد جلویی هارو بکشه کنار تا چیزی نصیبش بشه؛

خیلی رقت انگیز بود، _ برای چیزی که اصلا نمی دونی چیه و آیا به دردت میخوره یا نه! _ تازه شنیدن کی بود مانند دیدن؛خودشم با این نگارش بَدِ من! باید می بودید و می دیدید.

کمی جلوتر همین بساط رو برای گرفتن ساندیس دیدم و اینکه از دست هم می قاپیدن و یا 10 نفری پریده بودن تو سر یه توپ که مال منه! اونم بخاطر پرت کردن بالای سرشون!!

و وقتی به یکی از عکاسان که دنبال سوژه برای گرفتن عکس بود اشاره کردم که از اینها هم عکس بگیر،با نگاه تلخ و تکان دادن سر جوابمو داد و رفت. در آخر کسانی رو دیدم که چندین چادر نماز بچه(تازه اصلا نمی دونست چیه؛چون یکی با تعجب ازش پرسید حالا چی هست؟ و او با تکان دادن سر گفت: نمی دونم!) و قمقمه گرفتن که اصلا به دردشون نمی خوره و زمین که پر از کاغذ ها و بروشور های تبلیغاتی است؛یاد انتخابات افتادم.

این جشن بحث های زیادی می طلبد که وقتی دیگر _ مثل خیلی چیزهای دیگر که به وقت گل نی می دهیم! _ ولی تو اون لحظات تنها چیزی که به ذهنم اومد تمدن چندین هزار ساله ی ما و دست و پا زدن مردم ما در بی تمدنی و فقر و حرص و آز و بی فرهنگیه!

نمی دونم این درد(مسئله) به مردم بر می گرده یا مسئولین یا من و تو!

 

به گوش باش؛به هوش باش

 

 

 

 

ز کوی یار می آید نسیم باد نوروزی...  چاپ
تاریخ : شنبه 26 اسفند ماه سال 1385

 

خوش تر ز عیشِ صحبت و باغ و بهار چیست؟

 

ساقی کجاست؟ گو سبب انتظار چیست؟

 

معنی آب زندگی و روضه ء ارم

 

جز طرف جویبار و می خوشگوار چیست؟

 

هر وقتِ خوش که دست دهد مغتنم شمار ! _

 

کس را وقوف نیست که انجام کار چیست.

 

پیوند عمر، بسته به موئی ست _ هوش دار!

 

غمخوار خویش باش، غم روزگار چیست؟

 

 

راز درون پرده چه داند فلک؟ _ خموش

 

ای مدعی ! نزاع تو با پرده دار چیست؟

 

مستور و مست، هر دو چو از یک قبیله اند،

 

ما دل به عشوه ی که دهیم؟اختیار چیست؟

 

سهو و خطای بنده چو گیرند اعتبار

 

معنی عفو و رحمت آمرزگار چیست؟

 

 

زاهد شراب کوثر و حافظ پیاله خواست

 

تا در میانه، خواسته ی کردگار چیست!

 

 

 

هیچ دقت کردین ! به اطرافتون نگاه کردین؟!

 

همه چیز داره عوض می شه، هوای لطیف بهاری رو حس می کنید؟

درختا رو دیدین؟! جوانه های ظریف رو، رو تنشون دیدین؟!دست به برگای نو شکفته زدین؟

 سلام و خوش آمد بهشون گفتین؟!!!

 

همه چیز با طراوت شده ،هوا، درختا، طبیعت و حتی خونه هامون؛

 

تنها چیزی که باقی مونده دلامونه!!! (پس به فکرش باشیم!)

 

دیگه چیزی به پایان سال نمونده و من امروز عازم سفرهستم؛

دلم نیومد بدون خداحافظی و تبریک سال جدید به دوستان و عزیزان برم!

 

اومدن سال جدید و نو شدن طبیعت رو بهتون تبریک می گم و امیدوارم که وجود نازنینتون هم

_ مثل زنده شدن دوباره طبیعت _

نو و عاری از بدیها بشه!

براتون سالی پر از خوبیها و شادیها و موافقیت آرزو می کنم.

 

راستی منو از دعای خیرتون بی نصیب نکنید!

 

"ساقیا آمدن عید مبارک بادت"

 

 

 

عنوان مگه مهمه!  چاپ
تاریخ : چهارشنبه 23 اسفند ماه سال 1385

نمیدونم چی بگم و چی بنویسم!

میدونم این چند روزه شاید خبرهای زیادی از فیلم 300 شنیدین!ولی به خاطر عملی شدن پروژه ی بمب گوگلی و در واقع تبلیغ اون این متن رو می نویسم و همگی خوشحال می شیم تو!!!  دوست عزیز هم به ما بپیوندی و این مهم را عملی کنی؛

هر کس به نوبه ی خود و  به اندازه ی خود و در توان خود.

طرح جالبی رو برای این منظور در نظر گرفتن (تصویر علیه تصویر ) که می تونین برای اطلاعات بیشتر به آدرس زیر مراجعه کنید.

امیدوارم بتونیم کمی از درد را التیام ببخشیم.

 

http://300themovie.info

 

 

<a href="http://300themovie.info">300 the movie </a>

 

 

 

http://legofish.com/persiblog/004571.html

امید  چاپ
تاریخ : یکشنبه 20 اسفند ماه سال 1385

 

 

اگر طوفان بر  سرت کوفت

و دلت را آزرد

مرا صدا زن

من با نفس گرم

بهار خواهم بود و پیشت خواهم آمد.

 

***

در تنگ روزی

به فردا امید بند

و اگر گلت پژمرد

شکوفه ای دیگر به خاک بسپار

اگر دلت گرفت

مرا صدا زن

من همچو امیدی

نغمه ای خواهم بود

و در دلت صدا خواهم کرد

 

***

اگر شادی خود را گم کردی

مپندار که دیگر رفتی

در حصار هر غم سعادتی پنهان است

اگر به زانو در آمدی

مگو که: دیگر بر نتوانم خاست

ویرانگری سیل را

آباد نتوانم کرد

چنین اندیشه مکن

و به پریشان خاطری،

مرا صدا زن

 

***

با عنادی که سر کار آمدم

پیشت خواهم آمد

و صبر خود و عناد خود را

ارزانیت خواهم کرد

شادیت،سرورت،

پرو بالت می بخشم.

 

***

تو را پیوسته نیرو باد

تو را پیوسته پیروزی باد!

 

 

پی نوشت:

این شعر به زبان آذری از مروارید دلبازی سروده شده.

"سرود آفرینش"  چاپ
تاریخ : یکشنبه 13 اسفند ماه سال 1385

 

"در آغاز، هیچ نبود،

کلمه بود،

و آن کلمه خدا بود"


و "کلمه"،بی زبانی که بخواندش،

و بی"اندیشه" ای که بداندش، چگونه می تواند بود؟

و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود،

و با "نبودن"، چگونه می توان "بودن"؟

و خدا بود و با او عدم،

و عدم گوش نداشت.

حرف هایی هست برای "گفتن"،

که اگر گوشی نبود،نمی گوییم.

و حرف هایی هست برای "نگفتن"؛

حرف هایی که هرگز سر به "ابتذال گفتن" فرود نمی آرند.

حرف هایی شگفت،زیبا و اهورایی همین هایند.

و سرمایه ی ماورایی هر کسی،

به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد.

حرف های بی تاب و طاقت فرسا،

که همچون زبانه های بی قرار آتشند.

و کلماتش هر یک انفجاری را به بند کشیده اند.

کلماتی که پاره های "بودن" آدمی اند ...

اینان هماره در جستجوی "مخاطب" خویشند،

اگر یافتند،یافته می شوند ...

و در صمیم "وجدان" او آرام می گیرند.

و اگر مخاطب خویش را نیافتند،نیستند.

و اگر او را گم کردند،

روح را از درون به آتش می کشند

و دمادم حریق های دهشتناک عذاب بر می افروزند.

و خدا برای نگفتن، حرف های بسیار داشت،

که در بی کرانگی دلش موج می زد و بی قرارش می کرد.

و عدم چگونه می توانست "مخاطب" او باشد؟
هر کسی گمشده ای دارد،

و خدا گمشده ای داشت.

هر کسی دوتاست،

و خدا یکی بود.

هر کسی به اندازه ای که احساسش می کنند، "هست" .

هر کسی را نه بدان گونه که "هست" ،احساس می کنند،

بدان گونه که "احساسش" می کنند،هست.

انسان یک "لفظ " است

که بر زبان آشنا می گذرد

و "بودن" خویش را از زبان دوست می شنود.

هر کسی "کلمه" ای است که از عقیم ماندن می هراسد،

.....

کلمه "هست" می شود.

در "فهمیده شدن" ، "می شود" .

و در آگاهی دیگری ، به خودآگاهی می رسد،

که کلمه در جهانی که فهمش نمی کند،

 

"عدمی" است که "وجود خویش" را حس می کند،

و یا "وجودی" که "عدم خویش" را.

 

و "در آغاز، هیچ نبود،

کلمه بود،

و آن کلمه،خدا بود".

عظمت همواره در جستجوی چشمی است که او را ببیند.

و خوبی همواره در انتظار خِرَدی است که او را بشناسد.

و زیبایی همواره تشنه ی دلی که به او عشق ورزد.

و جَبَروت نیازمند اراده ای که در برابرش به دلخواه رام گردد.

و غرور در آرزوی عصیان مغروری که بشکندش و سیرابش کند.

و خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پر جبروت و مغرور،

اما کسی نداشت.

خدا آفریدگار بود.

و چگونه می توانست نیافریند؟

و خدا مهربان بود

و چگونه می توانست مهر نورزد؟

"بودن"،"می خواهد"!

و از عدم نمی توان خواست.

و حیات "انتظار می کشد"،

و از عدم کسی نمی رسد.

و "دانستن" نیازمند "طلب" است،

و پنهانی بی تاب "کشف"،

و "تنهایی" بی قرار "انس"

و خدا از "بودن" بیش تر بود،

و از حیات زنده تر

و از غیب پنهان تر

و از تنهایی تنهاتر

و برای "طلب" ،بسیار "داشت"

و عدم نیازمند نیست

نه نیازمند خدا، نه نیازمند مهر

نه می شناسد، نه می خواهد و نه درد می کشد و نه اُنس می بندد.

و نه هیچ گاه بی تاب می شود

که عدم، "نبودن" مطلق است،

اما خدا "بودن" مطلق بود،

و عدم، فقر مطلق بود و هیچ نمی خواست،

و خدا "غنای مطلق" بود.

و هر کسی  به اندازه ی "داشتن هایش" ،می خواهد،

و خدا گنجی مجهول بود

که در ویرانه ی بی انتهای غیب،مخفی شده بود.

و خدا زنده ی جاوید بود

که در کویر بی پایان عدم، "تنها نفس می کشید".

دوست داشت چشمی ببیندش.

دوست داشت دلی بشناسدش.

و در خانه ای گرم از عشق،روشن از آشنایی،استوار از ایمان و پاک از خلوص،خانه گیرد.

و خدا آفریدگار بود و دوست داشت بیافریند.

زمین گسترد.

و دریاها را از اشک هایی که در تنهایی اش ریخته بود پر کرد.

و کوه های اندوهش را

که در یگانگی دردمندش، بر دلش توده گشته بود،

بر پشت زمین نهاد.

و جاده ها را _ که چشم به راهی های بی سو و بی سرانجامش بود _

بر سینه ی کوه ها و صحرا ها کشید.

و از کبریایی بلند و زلالش،آسمان را بر افراشت.

و دریچه ی همواره فروبسته ی سینه اش را گشود.

و آه های آرزومندش را _ که در آن از ازل به بند بسته بود _

در فضای بی کرانه ی جهان ، رها ساخت.

با نیایش های خلوت آرام اش ،سقف هستی را رنگ زد،

و آرزوهای سبزش را در دل دانه ها نهاد،

و رنگ "نوازش" های مهربانش را به ابرها بخشید،

و این هر سه ترکیبی ساخت و بر سیمای دریاها پاشید.

و رنگ عشق را به طلا ارزانی داد.

و عطر خوش یادهای معطرش را

در دهان غنچه ی  یاس ریخت.

........

سپس طوفان ها برخاستند و صاعقه ها در گرفتند.

و تندرها فریاد شوق و شگفتی برکشیدند و:

باران ها و باران ها و باران ها!

گیاهان روییدند و درختان ،سر بر شانه های هم برخاستند.

و مرتع های سبز پدیدار گشت.

و جنگل های خرّم سر زد و حشرات بال گشودند ...

و پرندگان ناله برداشتند.